قبلن در این مورد نوشته بودم همینجا فکر می کنم حذفش کردم.. ممکنه اینم بعدن حذف بشه.. من کلا دوران 1 خوشایندی نداشتم (در مجموع) مدارس سطح پایین. معلم های بسیار بد. با دستِ بزن. و دانش آموزانی بهکذا در همان سطح و.. ..منم که محصلی همواره گریزان از درس کتاب(درسی) و مدرسه بودم بشکل عادی و روتین.. دیگه چه برسه به بودنم در همچین مدارسی... دامنه ارتباطی محدودی داشتم با محیط مدرسه و با معلم و همکلاسی ها هم چیز کوتاه مدت بود و در همان جا تعریف می شد.بیرون از مدرسه کات! تا فردا و یا هفته بعد و... به هیچ عنوان بی انضباط شلوغ کار و یا شر و از این قبیل موارد در من دیده نشد حرکتی زده باشم! در کل کاری به کار کسی نداشتم کسی ام کاری بکارم نداشت. چند موردی ام اگر بود در دفاع از خود بود دعوا کردم قلدر نبودم اما کوتاه هم نمی امدم.. . . ..با اینهمه در هر روز مدرسه رفتنم من با استرس و وحشت بسیار از منزل خارج و بسوی (قتلگاه) مدرسه به راه می افتادم. مثل نسل های امروزی خبری از سرویس مدرسه و یا رساندن والدین بمقابل مدرسه نبود.. کیلومترها پیاده روی در هر روز به مدرسه رفتنم باید طی می شد تا بمقصد (قلتگاه) برسم از اول ابتدایی تا به دبیرستان فرمت کار برهمین منوال هر روز تکرار می شد .. این که میگم قتلگاه کنایه به دست بزن داشتن تمامی معلم ناظم و مدیر مدرسه هایم بود به هر بهانه و دلیل و بی بهانه و بی دلیل می زدن! با کابل برق! با تخته هایی از چوب روسی با دست توگوشی با پا و جفتک همچون یابو ... خود را خالی از عقده ها و نرسیده های زندگی شان می کردن و از ما به سبکی حال می رسیدن! دیده شده در مواقعی روش بستانکاری هم پیشه کرده و بیش می زدن کتک هایی به انواع محتلف ما را... از این جهت و همینطور درس نخون بودنم (آماده نبودن برای جواب به درس و امتحانات) همیشه با استرس به مدرسه می رفتم و به یادگار از آن دوران همیشه و بی دلیل زیر بغل سمت چپم هنوز هم خیس عرق است! همیشه خدا ... حتی در زمستان منفی صد ! چه کردن با من و من چه کردم با خود و والدینی که مرا به این مدارس میفرستادن در حالی که می توانستن براحتی به بهترین مدارس آنزمان بفرستن حداقل اگر من درس خوان نبودم یک معلم خوب و محیط آموزشی در خوری نصیبم می شد.. گذشت رفت.. و تمام..
+در مقطع دبیرستان تصمیم گرفتم دیگه مدرسه نرم و درس نخونم و بقول بروبچ امروز از ماتریکس آموزشی خارج بشم! هرچند همینطوریشم درگیرش نبودم. همیشه ذهنم هرجا بود جزء سرکلاسِ درس. پدرم شام نخورد اون روز که فهمید و تا مدتها باهام صحبت نکرد.. مادرمم حسابی از دستم دل چرکین شد و من.. از فرط آزادی موهایم را تا دو سال بعد نزدم ولی بعد به خواست پدر کوتاه کردم..!
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی