خرید بک لینک

چهارم دبستان بودم حوالی 3ظهر برای دیدن مسابقه فوتبال برگشتم مدرسه که یکدفعه پسری بیست و چند ساله که بعدها فهمیدم برادر یکی از همکلاسیام بوده جلوی درب مدرسه دستمو محکم گرفت اول متوجه منظورش نشدم ولی زیاد طول نکشید که از قصدش خبر دار شدم خودشم منظورشو رسوند. دور تا دورِ مدرسه ای که میرفتم محوطه ای خاکی بود بزور منو با خودش به اونجا کشوند خیابان هایی مشرف به محوطه خاکی اطراف مدرسه خوشبختانه مرتب ماشین ازشون رد می شد در نتیجه نمی تونست قصدش رو عملی کنه دوباره جلوی مدرسه برگشتیم همکلاسی هام که اونا هم برای تماشای مسابقه فوتبال اومده بودن جلوی درب مدرسه دیدم شروع کردم به صدا زدنشون یک لحظه حواسش پرت شد یا ترسید یا معجزه شد نمی دونم دیگه خلاصه دستش شل شد شروع کردم به تقلا با هر بدبختی بود تونستم دستمو از دستش در بیارم بعدم با تمام قوا دویدم اومد دنبالم کنه اما نتونست،مزیت سرعت زیاد در دویدن بدادم رسید و مثل گلوله تا خونه رفتم...

مورد بعد..

دوم راهنمایی بودم کسی که کنارم می نشست از این چند بار مردوی ها بود سنش از من بیشتر بود اولش باهام طرح رفاقت چید منم خب تحویلش گرفتم از کجا میفهمیدم چی تو سرش داره حتی مسیرمونم تقریبا یکی بود با هم برمی گشتیم خونه سرویس مدرسه و این قرتی بازی ها زمان ما نبود کلی راه پیاده می رفتم و می اومدم خلاصه بعد از مدتی دیدم حرکات عجیبی ازش سر میزنه دست رو پاهام میکشه که دستشم پس میزدم بعدم صداهایی از خودش در می آورد اولش من جنبه شوخی بودنش رو در نظر گرفتم ولی تکرار مداوم کاراش و همین طور حرفایی که می زد و بزبان می آورد به این نتیجه رسوندم که داستان از این قراره و جوابی اساسی بایست بهش داد گذشت تا اینکه یک روز سر کلاس بودیم معلم هم تو کلاس بود آخرای کلاس معلم استراحت داد اینم دستشو آروم آورد که بنا بر بیمارگون بودنش بکشه رو پاهام منم حواس جمع آماده عکس العمل بودم رو این حساب قبل از این که دستش بهم بخوره آنچنان پس گردنش زدم که خوب یادمه هم از صدای ضربه و هم شدتش و خوردن پیشونیش روی نیمکت کل کلاس باهم گفتن اووهه! فکرشم نمی کرد همچین ضربه شصتی ازم بخوره خودمم یه لحظه تعجب کردم و ترسیدم! هیچی دیگه همه سرها سمت ما برگشت معلمم که سرش تو کتاب بود زیر چشمی نگاهی کرد ولی اهمیتی نداد شاید چون دید یک طرف قضیه منم* بعداز این پس گردنی و صراحتا جِر خوردنش شروع کرد به تهدید که وایسا زنگ آخر فلانت می کنم بهمانت می کنم و.. من هم خیلی جدی می گفتم باشه بیا فلان جا برای دعوا باشه هرکی نیاد و... ولی نه فقط زنگ آخر اون روز که کل زنگ های آخره تمام سال تحصیلی نرفتم برای گلاویز شدن هر کاری ام کرد تا تلافی کنه نتونست در توانش نبود حریف من بشه.. فردای اون روز جائیکه می نشستم رو تغییر دادم و تا اون آخره سال تحصیلی از مسیر دیگه ای بخونه بر می گشتم از این نظر کمی اذیت شدم چون از کنار خیابان و مسیر خطرناکی گذر میکردم برای این که به پست هم نخوریم مجبور بودم هر بارم تعطیل می شدیم بازم از سرعت دویدنم کمکم بگیرم یک آن راهمو تغییر میدادم و دیگه بهم نمی رسید...

*از هر نظر دانش آموز خوبش بودم احتمالا برای همین چشم پوشی کرد ..چیزه دیگه ای بذهنم نمیاد!

+والدین هر چقدرم مراقب باشند نمی تونن همه جنبه های بچه هاشون رو با وجود تذکرات و توصیه ها و آموزش ها و دانستهاشون تحت نظر و کنترل و مراقبت فرار بدند اون روزی که سر کارند مهمون دارند توی آشپزخونه اند و به هر دلیل از بچه دورند تو بگو لحظه ای هر اتفاقی ممکنه رخ بده... جز این بچه یا بچه ها همیشه از همه چیز با والدینشون صحبت نمی کنند من خودم هیچ وقت چه این دو مورد و چه موردای دیگه ازشون صحبتی با پدرم و مادرم نداشتم.. این مدل آدم های بیمار و مخ شهوتی همیشه هستن حالا من تونستم از دستشون در برم بقیه شاید نتونن و نتونسته باشند خیلی زیاد باید حواسا جمع باشه اصلا معلوم نیست همین دو نفر چه کارها بلاها سر بچه های کم سن و سال دیگه نیاورده باشند.. .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:30 توسط 14 |

برچسب: نویسنده: حمید احمدی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 10:31

صفحه بندی