دیروز سر صف نانوایی عصبانی شدم! سکوت مطلق شد و حسی شبیه به این که نفسی از کسی در نمیاد یه آن از خودم ترسیدم دیگه بقیه چه اوضاعی داشتن باید از خودشون پرسید.. بدفعات پیش اومده که وحشترو در چهره طرف مقابلم موقع عصبانیتام دیدم این مورد آخرم که مقصرش من نبودم بلکه خانم جوانی بود که یک ریز در حال بلبل زبونی بود و حرفای بی ربط زدن در ابتدا تن صداش پایین اومد بعد هم بیچاره رنگش مثل گچ سفید شد با خودش خیلی آروم زمزمه می کرد: چرا این همه آدم هیچی نمیگند فقط صدای شما در اومده ..مسلما سرش داد نزدم صدامم بالا نرفت نیازی به این کارا نبود یک نگاه برافروخته بعد از شنیدن جوابش کفایت کرد.. ..حوصله تعریف کردنِ جزئیاتش رو ندارم
بعد نوشت و شرح مختصری از ماجرا با ذکر این موضوع که داستان از خرابی دستگاه نانوا شروع شد:حرفای اون خانم خطاب به کل جمع حاضر: شماها مرده اید صدایی ازتون در نمیاد نه حرف می زنید نه اعتراض می کنید هر بلایی که تو این مملکت سرتون میارند حقتونه که در همین حین صدای من در اومد! حرفای من با اخمای درهم: اومدی نونوایی 5دقیقه دیرتر نون بهت رسیده صدات در اومده؟ تو این چهل سال کجا بودی؟ به چی باید اعتراض کنیم؟! ما الان اعتراض کنیم دستگاه زودتر درست میشه؟ تو چی می دونی؟ صدای ما در نیومده؟ اون موقع که صدای ما در اومده بود شما کجا تشریف داشتید؟ (مجبور به خودسانسوری شدم و از شرح ماوقع امنتاع) چی میگی تو برا خودت؟ اصلا وضعیت مملکت ما چه ربطی به معطل شدنت سر صف نونوایی داره مگه فقط تو اینجا معطل شدی و...و. ..دستگاه درست شد! نونش رو گرفت اعتراضشم تموم شد نونشاون رو بدند صداشونم در نمیاد.. .
+هنوز خواب بسروقتم نیومده.. اگر تا بیست دقیقه دیگه بیخوابیم ادامه پیدا کنه می رم بیرون برای دویدن.. .
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی