بعداز مدتها رفته بودم اصفهان.صحنه های جالبی ندیدم. زنی به عابرین و هر کسی که رد می شد خواهش و تمنا می کرد تا نگذارند شوهرش کیفش رو ببره! بکش بکشی به راه بود شوهرش معتاد بود و داغون. مشخص بود از حالت عادی خارجه نگهبانهای هتل رفتن سمتش برای کمک. با سرعت از اون سکانس اعصاب خوردکن دور شدم..
مرد موتور سواری رو دیدم که بین زباله ها در جستجو بود ..پلاستیک ... کارتن .. و..
و...
و...
در انتهای سفر کوتاهم به اصفهان شاهد گریه های دخترکی 4_5ساله بودم. شاکی بود از دست باباو مامانش که توجه و محبتاشون به خواهر کوچیکتر بیشتره.دخترک گریه می کرد اشک می ریخت و با گریه حرف می زد و البته حواسشم به همه جا بود. از این مدل گریه کردنای بچه ها خیلی خوشم میاد!! با گریه می گفت شما اونو بیشتر ار من دوست دارید. پدر دختر بچه در حالی که عامل و دلیل گریه بچه اش بغلش بود می گفت نه دخترم تو تمام دنیای منی و... مادر دخترک با کمی فاصله پشت سرشون قدم میزد. به دقت شاهد وقایع بود هر چند بشکلی مستأصل که چه کند و... و دخترک باهر کلمه ای که از زبانش خارج می شد به پشت سرش و مادرش نگاه می کرد... سطح توقع و انتظارِ بالا..
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی