خرید بک لینک
صبح از احساس وول خوردن چیزی روی مچ دستم از خواب بیدار شدم دستمو نگاه کردم دیدم بزرگترین و زشت ترین سوسکِ روی کره زمین اومده رو مچ دستم دستمو تکون دادم افتاد روی پتو بعد پتو رو تکون دادم افتاد روی موکت.. گیج خواب بودم نمی دونستم چکارش کنم فقط می دونستم نمی خوام بکشمش پریدم پایین گفتم تا گم و گور نشده یه برنامه ای روش پیاده کنم چون می دونید همگی اصولا سوسک ها استاد مسلمه مخفی شدنن.جعبه کوچیک چوبی ای دارم خالیش کردم طی یک عملیات تعقیب و گریز تونستم وادارش کنم وارد جعبه بشه فوری یه مجله انداختم روش تا در نره.. همچنان خوابم می یومد در نتیجه گذاشتمش گوشه اتاق تا بعدن بیدار شدم یه کاریش کنم بهتره برم به بقیه خوابم برسم یعنی با خودم اینطور می گفتم ولی هر کاری کردم وجدانم نیاسود.. آخه جنابعالی ساعت 6صبح رو دست من چکار می کردی؟!! .. با اون وضع ظاهری موهای بهم ریخته صورت نشسته و خواب خوابی بلند شدم بردمش تو کوچه انداختمش روی درپوش فاضلاب تا از سولاخ مولاخای در پوش برگرده به سرزمین مادریش جایی که بهش تعلق داره ولی مگه می رفت؟؟ بشدت مقاومت می کرد می خواست بره تو حیاط خونمون سه چهار بار پسش زدم ولی بعد با سرعت تمام بر می گشت سمت خونه داد زدم احمق گمشو تو سوراخ! یه آن چشام گرد شدن نکنه تو کوچه کسی باشه ببینه دارم با سوسک حرف می زنم یکی دوتا پنجره باز بود اما خوشبختانه ندیدم کسی شاهد کلنجار رفتنم با این سوسک زبون نفهم باشه.. هیچی دیگه انقدر مقابله کردم باهاش که دست آخر با سر وضعی خاکی مالی و پای لنگون رفت سمت دیگه ای تو سوراخ فاضلاب راضی نشد بره سمت خونه ام دیگه نیومد.. رفت یکطرف دیگه منم برگشتم خوابیدم..

+اومدم تو رختخواب در آستانه خوابیدن بودم که یادم اومد دستای سوسک سوکسیمو نشستم. :)) بلند شدم یه آب خالی کشیدم بهشون یعنی فقط گرفتمش زیر شیر آب دوباره برگشتم رو تخت.. زنده ام چیزیم نشده..

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:48 توسط 14

برچسب: نویسنده: حمید احمدی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 3:52

صفحه بندی