خرید بک لینک
مادر و بزرگ وم 92سالشه. شیش _ هفت سالی هست آلزایمر گرفته و زمین گیره. سعی و تلاش کردن ازش مراقبت کنن پسراش. عروساش(یکیشون بیشتر) و دخترش ولی خب آلزایمرش پیشرفت کرده. بجایی که نشناسه یا معرفی کنن دو دقیقه بعد بپرسه این کیه؟ رسیده. یا بهش سلام کنی نشناسه یکدفعه بشناسه بگه چرا سلام نکردی بهم فلان فلان شده! و از این دست قضایا.. خوبیش اینه که بچه هاش و اطرافیانش با تمام بدخلقی هایی که داشت و هنوز هم هرزگاهی داره.بپاش نشستن بدورش بگشتن ازش با افتخار تمام مراقبت کردن تا به امروز و تا به روزی که در قید حیات باشد.امروز رفته بودم یه سر خونه عموم در حد جلوی در خونشون چیزی بدم و برگردم که گفت مادربزرگت دیشب داشت تو خواب تا خود صبح با تو (یعنی من!) حرف می زد و سراغ همه رو ازت می گرفت و ازم می پرسید کی کجاست چکار میکنه و... منم درست عین این منگلا به عموم: با من تو خواب حرف میزد؟! تو خواب که فایده نداره باید تو بیداری بشینه باهام صحبت کنه! بعد.حتی نرفتم تو ببینمش .. با عموم خداحافظی کردم از اونجا رفتم. رسیدم خونه داشتم بررسی می کردم اتفاقاتی که از موعد بیرون رفتنم رخ داد به این پرسش از خودم رسیدم. چرا تو نرفتم ببینمش؟!

...

+ ماها یه چیزه دیگه ایم. ولی زندگی و مسائل و جوانب و اتفاقاتش ماها رو یه جوره دیگه می کنه! هر چند ذاتمون همونطور بمونه یجوره دیگه نشون می دیم در مجموع بظاهر!

برچسب: نویسنده: حمید احمدی تاريخ: چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 12:36

صفحه بندی